تبلیغات
سه  ماه یکصد هزار  امضا به پارلمان اروپا رهجویان گمنام
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز : جمعه 15 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

یکشنبه 19 خرداد 1387
امام

او

درود بر شما

بعضی از دوستان سئوال کرده اند از منبع و منشاء دانشی که مورد ادعای ماست .

روزگاری در جبهه های نبرد در خواب دیدم که کشته شدم و جسدم چند روزی در بیابان ها مانده است و من سرگردان بر گرد لاشه خویش می گردم .

روز قبل از دیدن این خواب گزارشی به ما رسید مبنی بر این که برادر « کارور » فرمانده گردان « ابوذر » در گشت اطلاعات منطقه به گودالی برخورده است ، که عده ای از برادران رزمنده ما در آن گودال گرفتار آمده اند .

ایشان به دوستان گرفتار در عمق این گودال که گویا برای دفن دسته جمعی حفر گردیده بوده است گفته صبر کنید بزودی عده ای برای نجات شما برای کمک خواهند آمد .

بعد از این که دوستان ما نجات پیدا می کنند به منجیان خود می گویند که امام زمان آمده و بشارت نجات ایشان را داده است و گمان می کرده اند که « کارور » امام زمان بوده است و همان شب این خواب را دیدم ، دقیقا در خواب دیدم که « کارور » جسدم را پیدا کرد و بعد از انجام مراسم تشریفات ، تا رسیدن به بهشت زهرا و قرار گرفتن در گور سرد ، به همان سادگی گذشت که دفن دیگر جان باختگان جنگ .

دل خوش بودم که « شهید » شده ام و بی هیچ گفت و گوئی به بهشت خواهم رفت و از نعمت روزی پروردگارم برخوردار خواهم بود .

بعد از دفن همه رفتند و من ماندم و سرمای گورستان که « نکیر و منکر » وارد شدند .

منکر به نکیر گفت که از پیروان من است و امام زمان خود را نشناخته تو برو و این حرامی را به دست من بسپار ! و نکیر گفت اجازه بده مطابق معمول از او سئوالاتی کنم و از من پرسید « امام » تو که بوده ؟ گفتم « علی » گفت کدام علی ؟ گفتم « علی بن ابیطالب » ! منکر با گرزی آتشین بر فرق سرم کوفت و من از صدای نعره خود بی هوش شدم ! نکیر مرا بهوش آورد و گفت تو تا حالا کجا پنهان شده بودی ؟ گفتم پنهان نشده بودم ! لاشه من در بیابان افتاده بود و نمی دانم طول زمانی آن چقدر بوده ! گفت ما بحساب « علی » و پیروانش چهارده قرن پیش رسیدگی کردیم ! کدام چند روز ؟ خواستم حرفی بزنم که گرز بالا رفت و با فریاد گفت : « نگفتم که نه امام داشته و نه امام بوده است » ، خواست بر سرم بکوبد که فریاد زدم « امام خمینی » و آن دو خندیدند ، خنده ای دهشت انگیز و هر دو با گرزهای آتشین بر سرم کوفتند !

بی حال از خواب بر خاستم ، دو کوهه بودم ، بعد از عملیات والفجر مقدماتی ، در حقیقت زمین گیر شده بودیم و در عملیات گذشته در حین فرار همه اسلحه های خود را در بیابان رها کرده بودیم و دست خالی به دو کوهه بازگشته بودیم و تا بدست آوردن اسلحه های جدید از اعزام به مقر لشکر 27 محمد رسول الله در منطقه دشت عباس باید منتظر می ماندیم .

بعد از عملیات والفجر یک ، عملیاتی که دو گردان از تیپ عمار را که شبی را تاصبح زیر آتش توپخانه ایران تکه تکه شده بودند و البته شکر خدا تیپ « امام رضا » توانسته بود به اهداف خود برسد و باقی مانده بچه های ما را نجات دهد ، به تهران بازگشتم . سرخورده بودم .

سال بعد در یک نماز جمعه برادر « خسروشاهی » فرمانده گروهان « بهشتی » را دیدم و از دوستان سراغ گرفتم و او خبر از کشته شدن تعداد زیادی از فرماندهان لشکر داد و معتقد بود که همه از پشت سر هدف قرار گرفته بودند و به فرماندهان مشکوک شده بود و چند ماه بعد خبر شهادت او را هم شنیدم !

به خلوت پناه بردم و از جامعه بریدم تا به خود رسیدم و بعد از دیدن خود بود که فهمیدم با همه خوش قلبی که داشته ام ، انسانی بودم گرفتار و در پناه « ابلیس » و چون نیک نگریستم ، لبخند تلخ ابلیس را دیدم که « عمامه » خدا و « عبای » خداوندی بر تن داشت .

سال ها در تلاش بودم که از دست این هیولا بگریزم و آن هم خاطرات عجیبی دارد که اگر روزگار فرصت داد و مرگ امان ، برای تان خواهم نوشت .

یاحق

نوشته شده توسط علامه ساعت 10:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

چهارشنبه 15 خرداد 1387
دعوت

او

درود بر آزاد زنان و دلاور مردان ایرانی

بزرگان و سروران گرامی که نوشته های این کوچکترین خدمتگزار خود را دنبال می کنند ، خدمت شما عزیزان گفته بودم که از سال هزاروسیصد و شصت و دو تا کنون در یک اتاق زیر شیروانی خود را دربند کردم و همه نفس هایم را در راه شناخت ریشه مشکلات مردم کشورم و در انتها مردم جهان تباه کردم و امروز سرخورده از همه عمری که فنا کردم .

در کشوری اسیرم که حق سخن ندارم و با مردمی زندگی می کنم که حق سخن ندارند . گرچه تا کنون به خاطر نمی آورم که کسی به گفته هایم اعتراضی اساسی کرده باشد و اکثر مردمی که سخنان مرا می شنوند ، رضایت خود را از درک دانش جدید اعلام کرده اند ، اما ته زمینه افکار و اندیشه هایشان در گرو مذهب و دین ناشناخته شان گرفتار است و رهائی از این ذهنیت باطل که همه گذشتگان و دودمان ما را بر باد داده است ، نیازمند نوآوری و شناخت جدیدی از « راه » است .

خدا را شکر می کنم که تلویزیون ندارم و از ماهواره بی خبرم و متاسفانه چند روزی است که در سفر دیدار با مردم بسر می برم و در این رهگذر ساعاتی از وقت بی ارزشم را به پای تلویزیون های ماهواره سر کردم و البته خدا را شکر می کنم که از طریق تلویزیون رنگارنگ درد دل چند نفر از هم میهنان عزیزم را شنیدم ، گرچه من در میان درد زندگی می کنم ، در محروم ترین نقطه تهران بزرگ و با این دردها از نزدیک آشنا هستم .

عزیزان من ، دخترم « یگانه » و تو ای فرزند بزرگوارم « سید شمالی » و فرزند عزیزت و همسر گرانبارت و زخم های بی درمانی که تحمل می کنید ، به خدائی که باور دارید من قادر به تامین هزینه یک تلفن به خارج از کشور نیستم ! من دو برادر تنی دارم که چهره شان را از خاطر برده ام و تا کنون قادر به یک تماس تلفنی با این دو برادر در بیست سال گذشته نبوده ام .

امروز با پنجاه هزار تومان پولی که قرض کرده ام به سفر آمده ام و تو میدانی که این مبلغ برای یک سفر دو روزه به هیچ نقطه ای از ایران امکان پذیر نیست ، فکر نمی کنم لازم باشد از محل زندگی ام برایت توضیح دهم ، همین کافیست که بدانی که اتاق زیر  شیروانی من فاقد یک دستگاه کولر است و من بیست و پنج سال از عمرم را در سرمای زمستان و سقفی که از هر گوشه اش سوراخی ، آب باران را به داخل هدایت می کند و شاید باور نکنی که ظرفی برای گذاشتن زیر این آب چکان ها ندارم و از پیت های پنچ کیلوئی روغن و بطری های پلاستیکی استفاده می کنم و در تابستان با حرارت آفتاب سوزان و اتاق دم کرده ، به یاد تو نفس می کشم و برای نجات خودم و فرزندان ، هم میهنانم و بشر درمانده از فساد تبهکاران تلاش می کنم و بعد از پانزده سال فعالیت اینترنتی نتوانستم صدایم را به گوش کسی برسانم .

جگرم سوراخ ، سوراخ است از نشانه دردهای اجتماعی که فساد و تجاوزش گوش آسمان را کر کرده ، اما از گوش های شنوای انسانی محروم است .

در تلویزیون رنگارنگ شاهد ارتباط دو هم میهن خارج نشین عزیزم به نام های « سعید بهبهانی » و « داور » ، با مردم بودم و متاسفانه هر دوی این عزیزان خود را مسلمان و شیعه قلمداد می کردند و تو می دانی که اگر از این دو انسان بزرگوار و دیگر هم وطنان عزیز بپرسیم که « دینی » را که تو از آن دم می زنی چیست و تو از پیامبر و امامان از میان رفته ای که پیروشان هستی ، چه میدانی ؟ سعید بهبهانی خود را از پیروان ادیان ابراهیمی می داند ! نمی داند که ابراهیم همان کسی است که زن جوان و فرزند شیرخواره ای را بعد از تمتع و بهره وری از فرزندی که داغ به جگر وی گذاشته بود و از « ساره » بدنیا آمد ، را به بیابان برهوت عربستان برد و به امان خدا رها کرد ! نمی دانم چگونه از « دیو » بگویم و ادیان « دیوائی » ، تا تو بفهمی ، وقتی مدعیان فهم از درک عاجز و از اندیشه ناتوانند .

دست و دلم به نوشتن نمی رود ! خسته و درمانده شدم از این فریادی که به گوش کسی نمی رسد ! دین را مختصر کردم ، کسی نفهمید ، گفتم که جادو شده ایم و به سحر گرفتار آمده ایم ، کسی نفهمید و مورد شماتت و تهمت و فحاشی مؤمنین به دین قرار گرفتم و به یاد ندارم که از کسی رنجشی به دل گرفته باشم که رنج من از نشنیدن سخن و بی توجهی به سخن است ، در روزگاری که مهملات شنوای بسیاری دارد .

به هر حال امروز هشدار می دهم ، چشم طمع از رهبری خارج نشینان برداریم و به خویش بازگردیم . آیا شما می خواهید عمر مبارزاتی ام را در گرو رهبری عزیزانی قرار دهم که به طمع زندگی بهتر از این کشور متواری شدند و سال های عمر را به خوشگذرانی و افراط بسر بردند ؟ آیا نوشته های من از نظر حاکمیت هر کلامش صدها بار اعدام در پی ندارد ؟ تا کی می خواهید از کنار سخنان بگذرید و در طمع بهشت و آمرزش خدائی باشید که با تمام افکار وعقائدتان ، جگرش را خونین کرده اید و هرگز به وی رغبتی نشان نداده اید ، زندگی کنید .

اگر سخنان من جزائی جز جهنمی که تو وعده اش را شنیده و داده ای نداشته باشد ، من آن جهنم را به آرام دل یک هم میهن و هم نوع دردمندم به جان خریداری می کنم و بارها اعلام کرده ام که گردنم برای درک لذت طناب داری که مؤمنان به خدا و پیامبر و ائمه برپا شده است لحظه شماری می کند و هرگز در فکر فرار از میهن نبوده ام و اگر گاه در معرض این اندیشه قرار گرفته ام که به خارج سفری کنم ، تنها برای رساندن صدای مردمم به جهانیان بوده است ، که آن هم اندیشه ای باطل بوده است . دیگر نمی دانم چه بنویسم ! درمانده شده ام و خسته ام از مردمی که سخنانم را گوش می کنند در حالیکه همه حواس شان به رقابت در حسادت داشتن مال بیشتر است ، تا بتوانند در این بازار فخر فروشی از غافله عقب نمانند .

برای شما آینده ای روشن آرزو می کنم و برای فرزندان این سرزمین آرمان رهائی .

یاحق

نوشته شده توسط علامه ساعت 10:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 11 خرداد 1387
باد شکم مقدسین را ، انرژی هسته ای

او

درود بر شما

این روزها توجه به تبلیغات مسموم تلویزیون و تکرار وعده های دروغ  و یادآوری روزهائی که سحر و جادوی کلام نجس عرب ، مرا مفتون می کرد و هم چون انسان های مسخ شده و بی خبر در میان چماقداران بی مغز ، در خیابان ها فریاد می زدیم که ، یا روسری ، یا تو سری و بنی صدر ، بنی صدر ، تو ماتحتت می کنیم ، دل امام مان را شاد می کردیم و غافل بودیم از سحر و دروغ ، ریا و مظلوم نمائی در حالی که بر علیه روشن بینان و روشن فکران جامعه قد علم می کردیم و غفلت غیر قابل بخششی که کشور را مملکت و مملکت را در اسارت دشمنان خدا و مردم قرار می داد و هر چه بیشتر دروغ می گفتند ، اعتماد ما بیشتر جلب می شد و همین حالت های از خود بی خودی که مار افسون کرده بود ، امروز موجب رنجشی بزرگ از خود برای مان  فراهم آورده و هنوز هم حرامیان به دروغ گوئی ادامه می دهند و هنوز ، سحر و افسون ، بر اذهان منحرف پیروان شیطان اثر گذار است .

روزگاری که  اصالت و ایرانیت را جرم و گناه می دانستیم و آرزو می کردیم که ای کاش ، ما هم از نسل و تخم و ترکه اعرابی بودیم که ناجوانمردانه ، پدرانمان را کشتند و به بردگی گرفتند و به مادران و خواهران و فرزندان مان تجاوز کردند و چگونه در بی خودی مغروق شده بودیم که تهاجم و تجاوز را ، غارت و بی ناموسی را ، خواسته خدای بر می شمردیم و به اعراب حرامزاده و مهاجم به کشور افتخار می کردیم و البته امروز به افشای دلائل آن بی خودی پرداخته ایم و اگر همه ملت ایران ما را ببخشایند ، من هرگز خود را نخواهم بخشید که هم چون انسان های حرامزاده و نمک ناشناس ، خدمتگزاران کشور را ، یکی پس از دیگری از سر راه بر می داشتیم و بر این غارت گری و خونخوارگی خود ، احساس سربلندی و فخر می کردیم و برایمان مهم نبود که رهبر و امامی دروغ گو داریم و به همان دروغ ها هم ، فخر فروشی می کردیم و ایرانیانی که در برابر این حس عرب ستائی مان از راه باز می ماندند و درمانده می شدند .

روزگاری که با منشی پست و تهی از غیرت بر پیروزی های تخم و ترکه اعراب صحه می گذاشتیم و تائید می کردیم و بزرگی و برتری می بخشیدیم هر انسان بی رگ و  ریشه و بی اصالتی که معلوم نبود از نسل کدامین حرامزاده عرب بودند و چه دیر فهمیدیم .

امروز گاه فرزندان ایران به دلداری ما سخنان بزرگوارانه می گویند و بر ما خرده نمی گیرند آن همه نادانی و بیخردی را که منجر به سی سال فساد و تباهی و بی غیرتی و بی ناموسی و سی سال زندگی بدون شرافت برای مردم مسحور و فریب خورده ما شد .

مردمی که اگر ناموس شان به غارت می رود و این غارت ها مورد پشتیبانی رهبران بی اصل و نسب و عرب تباری می شود که به سرمایه های غارت شده از بیت المال در مقام سروری و سیادت بر ملت ایران حکومت می کنند .

امشب حال خوبی ندارم و تماشای ده دقیقه تلویزیون و یادآوری خاطرات گوش فرا دادن به سخنان دیو ، خاطرات تلخ از خود بیگانگی  را برایم به ارمغان آورده و در هر نفس هزار آرزو دارم که ای کاش زمین دهان باز میکرد و جسم ناپاک و پلیدم را که از خاصیت ایرانی تهی بوده است را به خود فرو می کشید ، که امروز تحمل این همه ننگ و نکبت را در سابقه و پیشینه خود ندارم .

من هرگز در زندگی چماق بدست نگرفتم و حتی در جنگ هم از اسلحه برای کشتن استفاده نکردم و همه هم و غم من در جبهه ها خدمت به رزمندگان بود و خدمت را از آدم کشی برتر می دانستم و از جنگ هیچ به غنیمت نیاوردم ، اما هرگز خود را نخواهم بخشید ، مگر روزی که گردن بر طناب دار بسایم و از ملت بزرگ ایران و بزرگانی که برای ساختن ایرانی آباد و آزاد ، رنج ها و مرارت های بیشماری را تحمل کردند و چه آسان بر باد دادیم ، آن همه دست آوردهای بزرگ را ، که امروز ، زنده ایم و خزر ، به روس ها و خلیج به عرب ها بخشیده شده است .

به کام خر از میرزاده عشقی

 

دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر! ا

زد چرخ سفله سکه دولت به نام خر! ا

خر سرور ار نباشد؛ پس هر خر از چه روی؟

گردد همی ز روی ارادت غلام خر! ا

افکنده است سایه ، هما بر سر خران

افتاده است طایر دولت به دام خر

خر بنده خران شد ، آزادگان دهر! ا

پهلو زن است چرخ، به این احتشام خر

خرها تمام محترمند !اندرین دیار! ا

باید نمود از دل و جان احترام خر

خرها وکیل ملت و ارکان دولتند

بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر؟

شد دائمی ریاست خرها به ملک ما

ثبت است بر جریده عالم دوام خر

هنگامه ئی بپاست ، به هر کنج مملکت

از فتنه خواص پلید و عوام خر

آگاه از سیاست کابینه، کس نشد

نبود عجب که نیست معیّن مرام خر

گفتم به یک وزیر، که من بنده توام

یعنی منم ز روی ارادت غلام خر

خرهای تیزهوش، وزیران دولتند

یا حبذا ز رتبه و شان و مقام خر

از آن الاغتر وکلایند، از این گروه

تثبیت شد به خلق جهان احتشام خر

شخص رئیس دولت ما، مظهر خر است

نبود بجز خر، آری قائم مقام خر

چون نسبت وزیر به خر، ظلم بر خر است

انصاف نیست، کاستن از احترام خر

امروز روز خرخری و خر سواری است

فردا زمان خرکشی و انتقام خر

 

***

بوی چفیه رهبر دختری را شفا داد

سایت ایرانیان انگلستان

از نشریه داخلی لشكر 41 ثارالله

دخترك 8 ساله بود، اهل كرمان. موقع بازی در كوچه بود كه با اتومبیلی تصادف كرد. ضربه آنقدر شدید بود كه به حالت كما و اغما رفت. حال زهرا هر روز بدتر از روز قبل می شد. مادرش دیگر نا امید شده بود. دكترها هم جوابش كرده بودند.

دكتر معالجش -دكتر سعیدی، رزیدنت مغز و اعصاب- می گوید: زهرا وقتی به بیمارستان اعزام شد ضربه شدیدی به مغزش وارد شده بود. برای همین هم نمی توانستیم هیچگونه عملی روی او انجام دهیم. احتمال خوب شدنش خیلی ضعیف بود.

در بخش مراقبتهای ویژه، پیرزنی چند هفته ای است كه بر بالین نوه اش با نومیدی دست به دعا برداشته است

این ایام مصادف بود با سفر رهبر انقلاب به استان كرمان. ولی حیف كه زهرا با مادربزرگش نمی توانستند به استقبال و زیارت آقا بروند. اگر این اتفاق نمی افتاد، حتماً زهرا و مادر بزرگش هم به دیدار آقا می رفتند، اما حیف ....

خود مادر بزرگ ماجرا را اینطور تعریف می كند: وقتی آقا آمدند كرمان، خیلی دلم می خواست نزد ایشان بروم و بگویم: آقاجان! یك حبه قند یا ... را بدهید تا به دختر بیمارم بدهم، شاید نور ولایت، معجزه ای كند و فرزندم چشمانش را باز كند .

مثل كسی كه منتظر است دكتری از دیار دیگری بیاید و نسخه شفا بخشی بپیچد همه اش می گفتم: خدایا! چرا این سعادت را ندارم كه از دست رهبر انقلاب، سید بزرگوار چیزی را دریافت كنم كه شفای بیمارم را در پی داشته باشد. مادربزرگ ادامه می دهد: آن شب ساعت11 بود. نزدیك درب اورژانس كه رسیدم، مامور بیمارستان گفت: رهبر تشریف آورده اند اینجا. گفتم: فكر نمی كنم، اگر خبری بود سر و صدایی، استقبالی یا عكس العملی انجام می شد؛ اما ناگهان به دلم افتاد، نكند كه راست بگوید. به طرف اورژانس دویدم، نه پرواز كردم. وقتی رسیدم، دیدم راست است. آقا اینجاست. و من در یك قدمی آقا هستم. با گریه به افرادی كه اطراف آقا بودند گفتم: می خواهم آقا را ببینم. گفتند: صبر كن، وقتی آقا از این اتاق بیرون آمدند، می توانی آقا را ببینی. وقتی رهبر بیرون آمدند، جلو رفتم. از هیجان می لرزیدم. اشك جلوی دیدگانم را گرفته بود و قدرت حرف زدن نداشتم. عاقبت زبان در دهانم چرخید و گفتم: آقا! دختر هشت ساله ام تصادف كرده و در كما است. نامش زهرا است. ترا به جان مادرت زهرا(س) یك چیزی به عنوان تبرك بدهید كه به بچه ام بدهم تا شفا پیدا كند. آقا بدون تأمل چفیه اش را از شانه برداشت و توی دستهای لرزان من گذاشت. داشتم بال در می آوردم. سراسیمه برگشتم و بدون هیچ درنگ و صحبتی فوراً چفیه متبرك آقا را روی چشمان و دست و صورت زهرا مالیدم و ناگهان دیدم زهرا یكی از چشمانش را باز كرد. حال عجیبی داشتم. روحم در پرواز بود و جسمم در تلاش برای بهبودی فرزندم كه تا دقایقی پیش، از سلامت وی قطع امید كرده بودیم. ساعت 2 بعد از ظهر آن روز، زهرا هر دو چشمش را كاملاً باز كرد و روز بعد هم به بخش منتقل شد و فردایش هم مرخص گردید.

زهرای كوچك حالا یك یادگاری دارد كه خود می گوید: آن را با هیچ چیز عوض نمی كنم. او می گوید: این چفیه مال خودم است. آقا به من داده، خودم از روی حرم حضرت علی(ع) برداشتم .

مادر بزرگ نیز می گوید: از آن روز تاكنون فقط یك آرزو دارم. آن هم این است كه با زهرا به زیارت آقا بروم.

 

نوشته شده توسط علامه ساعت 07:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 5 خرداد 1387
تاریخ ادیان

او

درود بر شما

شاید باورتان نشود که من هم می دانم  در قرن بیست و یکم سخن از دین به میان آوردن کاری عبث و بیهوده است وای به این که بخواهی از « دیو » بگوئی جمیع روشن فکران در دیو شده از دین رسته ، دیو را فسانه خواندند غافل از افسون ، اما ، در کنکاشی ساده در لایه های پنهان ذهن شان مواردی از تکریم به مظاهر دینی دیده می شود و این همان گره کور زندگی بشر در تاریخ درد و رنج و تجاوزاتی است که از ناحیه دین به وی عارض شده .

شیعیان در ایران باید در انتظار روزهای تلخ مسلمان کشی در آینده ای نزدیک باشند و اصولا اسلام  و مسلمان نیاز به دشمن ندارد و خود اسلام از ادیان متکثر الگروه است و گروه های مسلمان برای نابودی جمع مسلمانان روی زمین کفاف می دهند .

هر بار اشاره می کنم که منظور از دین ، راه است و راه موضوعی طی کردنی است و پیمودنی ها نیازمند روشنائی هستند ، عزیز روشن فکر من ! عزیزی که عزم ساختن دنیائی بهتر برای آیندگان کرده ای و می خواهی به رسالت تاریخی خود ، عمل کرده باشی ، حرف هم میهن کوچک خود را گوش کن و دین را بشناس و به دیگران بشناسان که همه رنج ها و مرارت های بشری از دین ناشناسی است  .

اکنون در قرن بیست و یکم اگر از دیو بخواهم بنویسم ، دیوی که تو افسانه اش خواندی و برایش شاخ تراشیدی ، تا حضورش محو باشد و نفوذش کاری و ثمره اش بی کاری و تخریب ، ساختن دنیائی ناآرام و متشنج  ، تا دیو از محاسبه در نماند و امور دیوانی بگردد تا در بایگانی ظبط گردد که دیو جماعت به همه چیز و همه کس مظنون است و اصل بر بدهکار بودن است ، مگر رد آن اثبات گردد .

در مرکز تجمع بشر اولیه و در دورانی که انسان ها باور داشتند امور عالم در اختیار دو نیروی متضاد از نیکی و بدی است و خود را مؤظف می دانستند که هر دو را محترم بشمارند و این دو نیرو را مخلوق و جانشین خالق و آفریننده جهان  بر اداره امور زندگی ، روزی و قضا و قدر ، می دانستند ، زندگی در جریان بود و شادی و شاد کردن از وظائف مهم مردم سرزمین مهرورزان بود .

برای خداوند بخشنده و مهربان نام « آسورا » یعنی آسان گیر و برای خداوند حساب ، کتاب ، مدرک و سند ، نام « دیوا » را برگزیدند . گرچه در نوشته های دیگر به تفصیل در مورد آسورا و دیوا سخن گفته ام ولکن رساندن مطلب برای درک عامه احتیاج به دقت بیشتری دارد .

مادامیکه مدار بر پرستش خدای آفرینشگر و احترام به جانشینان ، خلفا و یا نواب ، هر چه تو بگوئی ! و منظور من همان آسورا و دیوا است ، بود ، زندگی در جریان بود و حق بر مدار .

ساختمان ها بنا شدند و امنیت از حیوانات درنده و مهاجم برقرار شد و فرصت بها دادن به تنبلی و توهم فراهم شد و استراحت جویان در حساب و کتاب شدند و بساط ربا و رشوه پهن کردند و همان قصه هائی که در مکتوبات اجتماعات بیان شده است به نحوی که به استثمار و غارت و برده داری ختم گردد ! رواج یافت  .

مناظرات برتری خدایان پیش آمد و مفت خوارگان بر این مباحثات دامن می زدند و ساده لوحان فریب خورده از در تعصب ، جبهه می گرفتند . بالاخره جامعه مرکزی به ستوه آمده و هر دو گروه گزافه گو را از خود به دو سوی عالم راندند .

جامعه به سه بخش تقسیم شد . عده ای در این مناظرات و مجادلات شرکت نکردند و بر روش حضرت آدم باقی مانده و از راه و دین خود  بازنگشتند و اما دو گروه آسورائیان و دیوانیان نتوانستند در کنار هم زندگی کنند و بزرگان جامعه اولیه بر آن شدند که هر دو گروه را از خود برانند و از آن جا که دیوانیان به استثمار و رباخواری بساط تنبلی و تن پروری عادت کرده بودند و هیکل هاشان از حالت طبیعی بدر آمده و شکم های برآمده و کله های طاس و کتف های خمیده و گوژپشتی یافته بودند و شناسائی آنان برای مردم کار دشواری نبود و دیوانیان  تا دورترین سرزمین ها مورد تعقیب قرار گرفتند .

آسورائیان هم به سمتی دیگر رانده شدند و جامعه از فسادی که می رفت بنیان های اجتماعی را متزلزل کند پاک گردید .

نه دیوانیان بی کار نشستند و نه آسورائیان .

سه مرکز عمده تمرکز اجتماعی بر روی زمین نام گذاری شد و به سرزمین اولیه و جامعه مادر نام « اریب » و به سرزمین دیوانیان « ارب » و به سرزمین آسورائیان « اروب » اطلاق کردند و وعده خداوند در شروع جنگ و تجاوز و همه مظاهر غارت و چپاول تحقق یافت و افزایش رنج بشری با زمان همراه شد و گاه از زمان هم تندتر میرفت .

گرچه اعلان جنگ خیلی پیشترها با ظهور دیوانیان و برنامه های استثماری ، استحماری که برای فرزندان آدم طرح کرده بودند و این که بسیار می خوردند و بسیار می خوابیدند و بیداری جز به فساد و جنایت سر نمی کردند و معتقد بودند که همه امور این عالم بدست دیوا است و آسورائی وجود ندارد .

شاید دیوا به مددشان آمد و دیوائیان به نوشتن ورد و جادو مشغول شدند و حروف را جایگزین اشکال نوشتاری مردم جامعه اولی کردند و برای حروف قدرت های خارق العاده و غیر طبیعی قائل شدند .

در بین سه جامعه با باورهای مختلف بودند افرادی که به سرزمین های غیر وارد میشدند و اخبار توسط جاسوسان به همه جا می رسید .

آسورائیان باور داشتند که همه اموری که به خدا مربوط می شود و خدا در بروز و ظهورش دخالت دارد ، نیک است و می دانستند که او بندگان خود را از بلاها محفوظ می دارد .

در گذر زمان آسورائیان از طریق جاسوسان دیوانی که به تلبیس لباس آسورا را بر تن دیوا کرده و آسورائیان در ظاهر از پرستندگان آسورا و در باطن دیوا را بر تخت سلطنت نشانده بودند و نماز را سست گرفته از باطن به ظاهر و در پی ایجاز کلمه شدند و غافل شدند از حقیقت وجود خود که ایجاز و معجزه  ، انسان است و قدرتی که با ذهن در مبارزه شود ، بر کائنات سروری خواهد کرد .

همه ستون راه نماز آدم بود و عصای موسی نماز بود به روش آدم و همه اسرار در نماز آدم بود و همه علوم در نماز آدم بود و این نماز جای خود را به نماز شیطان داد و نماز شیطان نمازی بود که قدرت و سحر در کلمه بود و نه در مبارزه  و چنانکه در آخر زمان ، محراب که آوردگاه انسان و شیطان است و رزمگاه  دو نیروی مدعی حاکمیت بر وجود از ذهن و عقل و آنکه به جای آورنده نماز ، راهی را طی می کند و با هر نماز قطعاتی بر ستون می افزاید تا به خود و خدا برسد و این در بین دیوانیان به افسون کلمات و عشق بازی در محراب و خواندن نماز بصورت علنی و در جهت فریب مردم در جلب اعتماد و ریش و ردا و عبا و تسبیح و سجاده و مهر و پیشانی ای که روسیاه دو عالم گردیده که سجده بر خاک ، اثرش روشنائی و تابناکی است و نه سیاهی و کبره ، یا پیشانی ای که پینه بسته باشد !

اکنون بر دو سرزمین نو بنیاد که مرکز تجمع دیوانیان و آسورائیان در شرق و غرب زمین ،  دیوا به حکومت رسیده و سیاهی بر سیاهه می افزود ، سود و زیان ، نفع و ضرر را محاسبه می کرد و هر ادعائی در گرایش و ستایش آسورا را به امتحان کوچکی ، سیاه می کرد و تا هزاره ها دو کانون تمرکز دیوائیان و آسورائیان در تاریکی مطلق فرو رفت و جامعه مادر بی نیاز از هر قانون و فلسفه جدید بر مدار اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک در گذر بود تا بالاخره آن ها هم به افسون و جادوی حاسوسان در تلبیس دیو گرفتار آمدند و در این غفلت ، از مذهب مبلغان پیروی کردند و مبلغان به سبک هارون برادر موسی در مکر شدند و به لباس مخصوص مسلح شدند و کار و تلاش را به کناری گذاشته ، شب و روز در اندیشه بهره کشی و ستم و راه های نفوذ در حریم ها اختصاصی دیگران گذراندند و تا  آن جا پیش رفتند که هنگام هجوم لشکر دیو از پشتیبانی مردم محروم ماندند و سرزمینی که ده ها قرن بر مدار حق و عدالت در جریان بود را مامن دیوان و ددان کردند .

بعد از تصرف سرزمین اهورامزدا بدست دیو ها ، دیوا در سراسر زمین بزرگی یافت اما قدرت ظهور در نام خود را نداشت و در لباس آسورا ظاهر می شد و بندگانش بر زمین فرمان میرانند ، در حالیکه خاتم سلیمان در نگین دارند .

دیوان سرتاسر خاک یکتاپرستان را در نوردیدند و همه این سرزمین را از جان و مال و ناموس مردم غارت کردند و مردم را به پرستش ابلیسی وادار کردند که در لباس الله فرو کرده بودند .

امروز الله بر زمین تشنه خون است و همه محرومیت های انسانی از الله است و الله تکامل یافته یهوه خدای قوم یهود است و همه پیامبران ، فرستادگانی بسوی قوم یهود ، قومی که خود را برگزیده خداوند می داند و برای سکونت در سرزمین سوخته و رها شده ای که روزی با کوچ اسرائیل و یازده فرزند باقی مانده اش در کنعان به سوی مصر و بهره مندی از نزدیکی به سلطان مصر که یوسف پسر اسرائیل بوده و در کودکی توسط برادرانش در چاهی محبوس گردیده و قافله ای وی را با خود به مصر برده و به بردگی فروخته بودند و قصه زندگی یوسف تا آخر و قرن ها بعد و بازماندگان و فرزندان قوم اسرائیل « یعقوب » که در مصر مانند مردم بی سرزمین و در چادرها زندگی می کردند و از حقوق اجتماعی برابر با مصریان برخوردار نبودند .

در روزگار موسی ، قوم بنی اسرائیل در مصر دوازده طائفه بودند که بطور مجزا مشخص بود که از نسل کدام فرزند اسرائیل می باشند زندگی می کردند و بطور تقریبی هر طائفه بین هفتادهزار تا یکصد وبیست هزار نفر جمعیت داشتند .

قصد نوشتن تاریخ را ندارم و تنها اشاراتی میکنم تا فضای زندگی بشر روی زمین با توجه به معبود هائی که برای ستایش می شناختند را بهتر بشناسیم و دین را تجزیه و تحلیل کنیم و راه های به گمراهی کشاندن و تاریک کردن راه ها را درک کنیم .

امروز اگر بشریت به اقرار بزرگ بی اختیاری در برابر  ذهن وادار نشود ، ادامه خواهد داشت حکومت ابلیس و از حکومت ابلیس جز رنج ، درد ، تباهی و نابودی طبیعت ، حاصل دیگری نخواهیم داشت .

امروز من و تو بعنوان اولیاء این جوانانی که در عنفوان جوانی به دین مرگ طلبی وارد می شوند و از دین غافل هستند و این غفلت جز مرگ زودرس و پژمردمی برای کسی ارمغانی دیگر ندارد ، آیآ این جرات را داریم که اقرار کنیم بنده و مطیع ذهنی بوده ایم که جز پلیدی و تجاوز در خود نمی پرورد و ما پدران و مادران به کفر و پوشیدن خود ، حقیقت را پوشاندیم و فرزندان مان مهجور از حقیقت در دنیآئی ناشناخته و سرکش اسیر شدند و جز به راه تباهی و مرگ نرفتند .

من برای رسیدن به روزگاری که جوانان فوج فوج به دین خدا در آیند و بر علیه ذهن فضول و قضاوت کننده خود قیام کنند و برای رسیدن به مقصود از راه پرسشی کنند که امروز همه راه ها در تصرف دیوانیان در آمده و بر شاهراه ها و شوارع دیو به نگهبانی ایستاده  و  گردش امور در دستان نابودگر دیو است و از همه بدتر که پدران و مادران شما از من تا سایر پدرها و مادرها ، بندگان خدمتگزار دیو هستیم و فرزندان خود را به اسارت بخشیده ایم و این فرزندان رنجور از ذهن آزار دهنده و منفعت طلب ، وارونه دیدن را ، صلاح و درست دیدن را ، گمراهی قلمداد می کنند و معتقدند که مردگان باید به کمک ایشان بیایند و از بناها و مکان ها برای حل مشکلاتی که تماما از ذهن و گناهانی است که انسان در ذهن مرتکب میشود ، یاری می طلبیم و غافلیم از لحظه ها و عمری که در خدمت ذهن فرار و سیاره می گذرانیم ،  به قضاوت و داوری در احوال دیگران و از حال خود غافل ، عجیب است و عجیب تر آن که امروز در سرزمین بنیانگزاران حق و انسانیت و عدالت ، ملتی دست در جیب یکدیگر کرده ، و کسی اعتراضی نمی کند .

نانوای محله ما سال هاست که نان را به قیمت گران تر در حد دو برابر قیمت می فروشد و من هر زوز به او سلام می کنم و روز خوبی را برایش آرزو می کنم ، قصاب هم همین طور و آن مرغ فروشی که با شیلنگ آب به شکم مرغ می بندد و بقالی که در محاسباتش پول های خرده را به حساب نمی آورد و گاه ارقام را می پراند و مطمئن است که مردم آنقدر سردر گریبان هستند که برای یک حساب ساده مغزشان جواب شان را نمی دهد ، شاید نگران از آنند که این مقدار پول فراهم شده ، چه زود تمام خواهد شد و ................

یاحق

 

 

نوشته شده توسط علامه ساعت 04:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari