تبلیغات
سه  ماه یکصد هزار  امضا به پارلمان اروپا رهجویان گمنام
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز : جمعه 15 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

شنبه 28 اردیبهشت 1387
بستر سازی هم خواهیم کرد !

او

درود بر شما

درود بر مردم آزاده و دلاوری که در پیشینه تاریخی ، جز هم راهی و همدمی با آزادگان راهی را نیازموده  در کشاکش معرکه ، پلید ترین ها را پاک و خبیث ترین راه ها را شرف و حیثیت بخشیده  و راه حرامیان و حرامزادگان عرب را به ادامه تهاجم وحشیانه به دیگر نقاط دنیا ، مسدود کرده ، بلندی ها را در جایگاه های پست گنجانده و نامحترم ها را محترم شمرده است تا انسانیت و گوهر والای انسانی باقی بماند و هزاروچهارصد سال مبارزه بر علیه سلطه را در کارنامه دارد و در این راه بابک ها را قربان راه آزادگی کرده است و همیشه از جهالت و کج فهمی در رنج بوده است .

یادمان رفت روزگاری به ضرب شمشیر و طمعی که قوم موش خوار عرب به جان و مال و ناموس مان بسته بود ،  اسلام را جایگزین دین بهی و زیبائی کردیم ، گرچه از زمان حضور ضحاک بر اریکه قدرت ، دین بهی هم آلوده به نیت های پلید عربی شده  و به گمراهی رفته بود ، اما ایران سرزمین مردان ره پیمائی هم چون زرتشت و مانی و مزدک است و بابک خرم دین ها را در کارنامه تاریخی خود دارد و این ننگ عربیت را از دامان مان می زداید و نادانی مردمی که باور کرده بودند ، خداوند قومی برای خود برگزیده و برای هر روز و هر شب شان یک پیامبری ارسال و یا انزال فرموده است و اصلا اقوام بزرگی مانند ایرانیان را لائق ارسال رسل ندانسته و پیامبری برای هدایت ایشان و یآ معرفی خود نفرستاده است .

امروز هم نمی خواهیم مواجه کنیم بزرگان مان را با بزرگان طائفه بنی اسرائیل از ابراهیم تا بنی امیه و بنی عباس و بنی هاشم و چون لایقی در این طوائف یافت نمی شود ، خدا را به مدد می گیریم و نداشته ها را به این اشخاص می بخشیم تا شرافت پیدا کنند و زهی خودکم بینی اگر بزرگ بزرگانشان را بتوان در کنار کوروش مثال زد .

نمی دانم مشکل مردم در قبول دین خارجی و باور نداشتن خود در کجاست ! براستی اگر دین از اهمیت برخوردار است که ما آن را روشن کردیم و فلسفه حضور و ظهور ادیان را برشمردیم و دین را خالص کردیم و فریاد زدیم که از انسان توقع رفتن به راه خدا نیست ، تنها بیائید دین را بشناسید تا دین مداران بر جان و مال و ناموس تان سوار نباشند و گوش هایتان را بکشند و سیخ بر پهلوهایتان فرو کنند و دیری نخواهد گذشت که در تحویل ناموس به غیر ، وادارمان کنند رختخواب برایشان مهیا کنیم که در طرح امنیت اجتماعی به آن هم رسیده ایم !

یاحق

نوشته شده توسط علامه ساعت 02:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
غارت

او

درود بر شما

هجوم اخبار از رجز خوانی های تخم و ترکه اعراب و بندگان مردم عرب ، در مملکت به ملکیت غیر در آمده ایران و ثروت هائی که علنا بر باد می رود و ننگ زندگی در کشور جمهوری اسلامی و مرگ کشاورز و کشاورزی و این سیستم تبلیغای که در اختیار حرامیان و راهزنان قرار داده ایم ، به خودی خود ، قلم ها ر ا می شکند و اندیشه ها را خرد و کوچک می کند .

دیگر نمی دانم باید در جواب کدام رجز خوانی بشورم و روی سخن به کدام سمت بگردانم که . درگیر ملتی ؟ امتی ؟ ام لتی ؟ شده ایم که همه از باوردارندگان دینی هستند که نمی شناسند و هر چه فریاد می کنیم که ، همه بدبختی های ما از دین است و تا دین شناخته نشود ، بلاها سنگین تر از این که شاهد بوده ایم ، در راه است و اهانت به خدا و دین خدا را هم  باز آفرینشی است در تقدیر و این خواب آلودگی کافی نیست ؟

این که خط قرمزی بدور سخن دین می کشی و خودت را از محدوده خط قرمز دور می کنی ! یعنی بت پرستی و شیطان پرستی را تائید می کنی ! خوب این حکومت شیطان است و تو چه می فهمی از تلبیس و این تکرار های مکرر در تلبیس و شناخت ابلیس و اینک ابلیس است که به غارت انسان  آمده و انسانیت در خواب غفلت مرزهاست و غافل است از ابلیسی که مرزها را در خواهد نوردید و تاریکی ها را گسترده خواهد کرد ، تا آن جا که ملکه انگلستان هم به قرآن گوش می کند و از لحن محزون خواننده در احساس می شود و نمی داند که احساس او از ابلیس است و برای کسی که عمری را در خدمت شیطان دست به سینه زندگی کرده است ، باور این که خدایش ، دشمن اوست ، برایش دشوار است . خصوصا که پای بر لب گور می ساید و امروز ، روز بیداری وجدان از ابلیس است که خود فرموده را شماتت کند ! یعنی همه عمر در دنباله روی از احساس که عرش ابلیس است و مظنونین ، در عشق بازی با ابلیس ، در توهم عشق بازی با خداوند سیر می کنند ! ملکه احساساتی دربار انگلیس هم می خواهد سر خدا را کلاه بگذارد و به خیآل خام روزی اگر .... در جواب او بگوید من که قرآن هم گوش می کردم ! هه هه ه !

بی ریشه ای که به تروری کور ، ریشه یافته و بر مسند قدرت نشسته ، در سایه حکومت امام زمان و نایب بر حق ایشان ، مرگ شکوفه های انسانیت ر ا قدرتمندانه وعده می کند و پرورش پلیدی و پلشتی و زبونی را در سر لوحه عمل وزارت خانه خود ایراد می کند .

آنان که نان خبر ر ا می خورند و خبرها را پنهان می کنند ، فقر ، گرسنگی ، وحشت را ، رفاه ، سیری و امنیت ، منعکس می کنند ، غافلند از روز بازگشت ایرانیان به خود واقعی خویشتن و آن روز شاید روز شستن ننگ عربیت از دامن کشور باشد ، تا به ملکیت غیر نرود و تا   ابد ، ایران و در خدمت ایرانی ها بماند و زندگی را جز به روش پدر بزرگوار ، « آدم » ، نپذیرد .

دروغ از راست بارشناسیم که دروغ ریشه در ایران و ایرانی نداشته و ندارد و از هر کس که دروغی شنیدید ، بدانید که ریشه در زنان به غارت رفته از تهاجمات وحشیانه دشمنان همیشگی کشور و ملت دارد که نمی خواهند از روش پدران غارتگرشان باز گردند .

یآحق

نوشته شده توسط علامه ساعت 09:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
من هفت شوهر دارم

دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد
گفت، من هفت تا شوهر دارم ...



• هنوز هم دلم می لرزد. گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم. فقط گریه کرد و دستانش می لرزیدند. گفت: به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ؟ گفت: من که پول نداشتم. هفت نفر شدیم. نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط. خوب آنها هم حقشان را می خواهند. گفتم: بی رحم، بی همه چیز, لااقل به من رحم کن. گفت: رحم که ما را ارضا نمی کند... ...




دوشنبه
۲ اردیبهشت ۱٣٨۷ - ۲۱ آوریل ۲۰۰٨



بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ””
UN”” نصب شده بود.
بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون
۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم. طبیعی است که اسم ””UN”” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.
از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود. افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو. بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است.
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون
۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.
یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود.
برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد.
پرسیدم شما افغانی هستید؟
گفت: نه.
گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟
گفت: ایران. مشهد.
گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.

قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طول می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترک می کردند.

با صدایی گرفته گفت: من کمک می خواهم.
با خود گفتم باز این سناریو قرار است تکرار شود. به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم مشکلش را بگوید. می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت. مثل روزهای دیگر.
گفت: من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید.
با لحن تمسخر آمیز گفتم: خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست کمک کنید.
گفت: شوهرم افغانی است.
شروع شد. باز هم یک بدبخت دیگر.

دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای که در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد. رویه اشتباه وزارت کشور. ازدواج شرعی و غیررسمی. چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج کنند. شرعی ازدواج می کنند. قیمتش هم بین یکصدهزار تا یک میلیون تومان است. به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند. وزارت کشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می کرد که به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود. بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند.
گفتم: کار شما چندان هم سخت نیست. بروید و دادخواست بدهید. دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند.
گفت: نه می خواهم شما مرا نجات بدهید.
گفتم: ما نمی توانیم. بعد با بی حوصلگی گفتم: خوب. بگو مشکل چیست.
گفت: پدرم معتاد است. ما هفت تا خواهر و برادریم, من بزرگتر از همه هستم. پدرم از من بدش می آید. می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد. اگر پسر بودی می توانستی کمک خرج من باشی. منظورش از کمک خرج این است که می توانستم برایش مواد ببرم. لااقل بدوک می شدم و برایش جنس خوب می آوردم. خلاصه خیلی سرکوفت می زد.
زیاد داستان جدیدی نبود. نگاهش کردم. مستقیم و خیره به موزاییک جلوی پایش نگاه می کرد. پاهایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند. دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد. ولی دستهایش هم لرزیدند.

... تا اینکه غلام سخی آمد. من فقط می توانستم کارهای خانه را بکنم. کسی هم خواستگاری من نمی آمد. ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می کنیم. یک خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم کار می کند تا بتواند خرج ما و مواد بابام را بدهد. غلام سخی آمد پیش پدرم. پدرم مرا برانداز کرد و گفت: یک میلیون تومان می خواهم. غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد. با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق کردند. دیگر هرچه تریاک آورد, پدرم کمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد. غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم.
گفتم: خوب اینکه چیز تازه ای نیست. متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد. ما کاری نمی توانیم بکنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از
۳ متر با من فاصله دارد.
گفت: حداقل گوش کنید.
گفتم: ما وقت گوش کردن نداریم. بفرمایید.
به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت: باید گوش کنید.
سیگاری آتش زدم و تکیه دادم و با دست اشاره کردم که ادامه دهد.
گفت: من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم.
گفتم: آخر این هم شد مشکل؟ حتما می رود دنبال پخش مواد.
گفت: شاید هم برود ولی این مشکل من نیست.
گفتم: خانم دست بردار. چند سالته؟
گفت:
۱۹ سال.
گفتم: شکر خدا که عقلت کار می کنه؟
گفت: نمی دانم.
بیش از حد آرام بود. عصبی شده بودم. گفتم: خانم جان. دخترم. زندگی قواعد خاص خودش را دارد. شوهر را باید در خانه نگهداشت. اگر هم سر به راه نیست جدا شو. این که مشکلی نیست.
گفت: نمی دانم.
گفتم: پس مشکلت چیه؟
گفت: من هفت تا شوهر دارم ...

نمی دانستم چه باید بگویم. خشک شدم. اشک از چشمانش سرازیر شد. لرزش پایش بیشتر شد. سرش را به زیر انداخت و ادامه داد. گفت: اوایل فقط می ترسیدم و گریه می کردم. از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ چیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می کردند.
گفتم: کتکت می زدند؟
گفت: اوهوم.
گفتم: همه افغانی هستند؟ شش تای دیگر؟
گفت: اوهوم. دیگر تحمل نکرد. هنوز هم دلم می لرزد. گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم. فقط گریه کرد و دستانش می لرزیدند. گفت: به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ؟ گفت: من که پول نداشتم. هفت نفر شدیم. نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط. خوب آنها هم حقشان را می خواهند. گفتم: بی رحم بی همه چیز, لااقل به من رحم کن. گفت: رحم که ما را ارضا نمی کند.
حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید. تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه, قبل از اینکه چیزی بگویم پدرم مرا با کتک انداخت بیرون. می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد. غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا .
I…I بدبخت شده ام. I… I فقط یک توده گوشت و استخوان شده ام. تو را به خدا نجاتم بدهید.
بلند شدم. دوست وکیلی داشتم که درآنجا وکالت می کرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله اش را خودم می پردازم. بلند شد.
گفتم: اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر کنم. گفت: که می تواند راه برود. با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم. همکار اداره اتباعم با اخم به من نگاه کرد. پیش خود می گفت که این خائنین کم دردسر دارند. حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند. به آرامی گفتم که چادرش را بر سرش بیاندازد. وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه؟ گفت: که فقط روزی یک وعده غذا می خورد. پیشانی اش عرق کرده بود.
آهسته گفت: من حامله هستم ...

منبع: سایت انتخاب، به نقل از وبلاگ هفت تیر

نوشته شده توسط علامه ساعت 12:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت | نظرات ()

شنبه 21 اردیبهشت 1387
پیام به رود دختر ایران زمین

پیام به رود دختر ایران زمین

او

درود بر شما

دل خوشی شاید یک فریب و دل تنگی ؟ باید هم چون کوه آرام و بی صدا باشی تا هر صدائی را هفت بار منعکس کنی . ز ِن بسیار گردشگر انسانی ،هدفی جز فریب و سلطه ندارد . آن گاه که خود از « ز ِن » باز شناختی و به ساحل آرام خویش رسیدی و باور کردی که ما فرزندان پدری مهربان هستیم که امور عالم بر وفق مراد ما می چرخاند و سنگ بر راه اراده و خواست او نینداختیم و با خواهش های دور و دراز و تمناهای بی جا ، اراده او را مانع نشدیم و بود و نبود دنیا برایمان یکسان بود و در کنار مرغ بریان ، توقع سیر و پیاز نکردیم ، زندگی می گذرد و مهم آن است که در خدمت ما و درک لذت از لحظه لحظه های عمر باشد و این میسر نمی شود الا به ماندن در کنار خود و دور نشدن از خود که سیاره « ز ِن = ذهن = ذن » جز به اسارت ما نمی اندیشد و همیشه آب را سراب و سراب را آب می نماید . برای رسیدن به یک شناخت نسبی از خود کافیست به این توجه کنیم که اگر ، تراوشات ز ِنی‌ی ما ، از خود ما و یا خود ما هست ، و این تفکرات در اراده و اختیار ماست و این ما هستیم که به هر چه مایلیم فکر و توجه می کنیم ، بیائیم چند ثانیه ای را به سکوت مغزی بگذرانیم و لحظاتی فکر نکنیم و اگر چنین اراده ای را در خود دیدیم ، رسته و رستگار شده در دو جهان هستیم و گر نه  ما مرده ای بیش نیستیم در تابوت زِن و تا روز جدائی از هیکل به اسارت خواهیم گذراند و سپس بر انباشت هیمه ، هیزم شکن قهار و بی رحمی که درختان تر را خشک می کند و در این راستا ، پیوسته ضحاکی از تبار عرب را در خدمت خویش دارد و امور عالم را بر وفق مراد بنده خدمتگزار خویش می گرداند ، مگر به تغئیری از جانب من و تو !

یآحق

نوشته شده توسط علامه ساعت 09:05 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در شنبه 21 اردیبهشت 1387 و ساعت 08:05 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari