پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
سایت تخصصی دانلود کرک نرم افزار
وزارت امور خارجه-پل اطلاعاتی ایران و آمریکا
شبکه بین المللی همبستگی با مبارزات زنان ایران
کانون زنان جامعه ایرانیان متحد
یادداشت های یک زندانی فراری (-)
گروه های وب لاگ نویسان مبارز (-)
نشست گاه وب لاگ نویسان مبارز (-)
نام نویسی در سایت مرجع متخصصین (-)
اطلاعات جامع ایران و تهران (-)
پایگاه وب مرکز امور زنان و خانواده رئیس جمهور (-)
دانلوید ویندوز مدیا پلایر یازده (-)
پخش زنده شبکه های تلویزیونی (-)
حال ما بد نیست غم کم میخوریم کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خوب نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیـــــــــدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست ازغم نا مردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد یک شبِ بیداد آمد داد شد
عشق اگر اینست مُرتاد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو میکنم هر چه در دل داشتم رو میکنم
نیستم از مردمِ خنجر به دست بُت پرستم. بُت پرستم. بُت پرست
بُت پرستم بُت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
من که با دریا تلاطُم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه .. در شهرِ شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای... رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خونِ ما آباد بود
از در و دیوارتان خون می چکد خونِ من. فرهاد . مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردیِ مسمومتان
عشق از من دور و پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم . هر دو پایم خسته بود تیشه گر اُفتاد دستم بسته بود
هیچ کس دستِ مرا وا کرد؟.. نه فکر دست تنگ ما را کرد؟.. نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟.. نه هیچ کس اندوه ما را دید؟..نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین ذل میزنم گاه بر حافظ تفائَُل میزنم
حافظ امشب خوب فالم را گرفت یک غزل آمد که جانم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم