تبلیغات
سه  ماه یکصد هزار  امضا به پارلمان اروپا رهجویان گمنام
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز : جمعه 15 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

دوشنبه 11 شهریور 1387
وای رسم شهرتان بی داد بود

حال ما بد نیست غم کم میخوریم      کم که نه هر روز کم کم میخوریم

آب میخواهم سرابم میدهند    عشق می ورزم عذابم می دهند

خوب نمی دانم کجا رفتم به خواب    از چه بیـــــــــدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند     بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست     ازغم نا مردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سنگ آزاد شد    یک شبِ بیداد آمد داد شد

عشق اگر اینست مُرتاد میشوم    خوب اگر اینست من بد میشوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است   کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردر گم شدم   عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو میکنم    هر چه در دل داشتم رو میکنم

نیستم از مردمِ خنجر به دست   بُت پرستم. بُت پرستم. بُت پرست

بُت پرستم بُت پرستی کار ماست  چشم مستی تحفه ی بازار ماست

من که با دریا تلاطُم کرده ام        راه دریا را چرا گم کرده ام

قفل غم بر درب سلولم مزن     من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن   من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش      من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است  گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش    دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه .. در شهرِ شما یاری نبود      قصه هایم را خریداری نبود

وای... رسم شهرتان بیداد بود      شهرتان از خونِ ما آباد بود

از در و دیوارتان خون می چکد  خونِ من. فرهاد . مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان   خسته از همدردیِ مسمومتان

عشق از من دور و پایم لنگ بود   قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم . هر دو پایم خسته بود  تیشه گر اُفتاد دستم بسته بود

هیچ کس دستِ مرا وا کرد؟.. نه   فکر دست تنگ ما را کرد؟.. نه

هیچ کس از حال ما پرسید؟.. نه   هیچ کس اندوه ما را دید؟..نه

هیچ کس اشکی برای ما نریخت   هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست    حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین ذل میزنم        گاه بر حافظ تفائَُل میزنم

حافظ امشب خوب فالم را گرفت      یک غزل آمد که جانم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم   خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده توسط علامه ساعت 10:09 ق.ظ موضوع مطلب :‌ پراکنده ,

ویرایش شده در دوشنبه 11 شهریور 1387 و ساعت 09:09 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari